از چند ماه قبل آرشید منتظر روز تولدش بود و مرتب تقویم رو می اورد
و ۵ آبان رو نشون میداد و می گفت مامان اینجا تولدمه . قرار بود امسال
مفصل تر از سال قبل براش تولد بگیریم .یکماه قبل از تولدش مهمونایی که
قرار بود برای تولدش حضور داشته باشن رو با اشتیاق خاصی دعوت میکرد
با عمه ها تماس میگرفت و میگفت بیاین تا با هم بادکنک ها رو بترکونیم
ولی متاسفانه چند روزقبل از تولدش مادر بزرگ بابایی فوت کرد و جشن
تولد آرشید کنسل شد ولی آرشید مرتب بهانه تولدش رو میگرفت ما هم
به خاطر اینکه آرشیدا از نظر روحی اذیت نشه یه تولد ساده و خانوادگی
براش گرفتیم که فقط مادر جون و پدر جون و خاله ها حضور داشتند کیک
تولدش هم به پیشنهاد خود آرشیدا کفش دوزک بود
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 17:37 توسط سمانه مامان آرشیدا





آرشیدا خیلی بد عادت شده مدام پوست کنار انگشت شستش رو میکنه بردمش
دکتر گفت عادتیه یواش یواش ترکش میکنه ولی من خیلی نگرانم چون کنار انگشتش
زخم شده راه حل های مختلفی هم بکار بردم که دیگه دست نزنه ولی بی فایده بوده
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 17:3 توسط سمانه مامان آرشیدا
اول تیرماه خدا قسمت کردو ما رفتیم مشهد پا بوس امام رضا جای همه سبز خیلی
خوش گذشت آرشیدا اولین بار بود به زیارت آقا امام رضا مشرف میشد برای همین
خیلی خوشحال بود مخصوصا توی این سفر خاله ها و مادر جون همراه ما بودند داخل
حرم مطهر امام رضا چون قسمت خانم ها خیلی شلوغ بود آرشیدا با بابایی میرفت
زیارت و حسابی ضریح رو می بوسید و می گفت مامان واست دعا کردم .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 16:31 توسط سمانه مامان آرشیدا
آرشیدا: سه تا/ سه تا کم نیست؟
بابایی: بیشتر
آرشیدا :بیشتر کم نیست؟/بابایی منو چقدر دوست داری؟
بابایی: خیلی
آرشیدا : خیلی کم نیست؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 17:26 توسط سمانه مامان آرشیدا
هفته که البته من طاقت نیوردم و ۴ هفته ای بازش کردیم واقعا اون یه ماهی که پام
توی گچ بود خیلی سخت گذشت هر چند که خونه مامانم اینا بودیم و همه جوری
همه چی در اختیارم بود و از کارهای روزانه معاف بودم ولی گچ و بی حرکتی پام
خیلی اذیتم میکرد برای آرشیدا هم خیلی سخت بود که مامانش نمیتونست کارهای
مربوط به اون رو انجام بده برای همین خیلی بهانه گیر شده بود و اصرار داشت که من
کارهاش رو انجام بدم هر کدوم از اقوام برای عیادت من میومدن آرشید میگفت مامانم
پاش رو فایبر گلاس کرده.چند وقت پیش که با خاله ش برای کوتاه کردن موهاش رفته
بود آرایشگاه ،بهش گفته بودن چرا با مامانت نیومدی آرشید گفته بود مامانم فلج
شده
نمی تونه بیاد
الان هم همش بهم تو صیه میکنه مراقب باشم که پام
دوباره نشکنه.از احوالات خودم که بگذریم آرشید رو چند وقتیه که از مامی گرفتم فکر
نمیکردم به این راحتی باشه چون خیلی زود با این مسئله کنار اومد وحتی شبها هم
از خواب بیدار میشه ومن رو از خواب بیدار میکنه که ببرمش دستشویی .
از سوال پرسیدنش هر چی بگم کم گفتم همه چی رو موشکافانه دنبال می کنه
مامان،بابایی: این چیه، اون چیه، کجا استفاده میشه،چرا، چطور،کی، کجا،...خلاصه کلی
آدم رو سوال پیچ میکنه...از سی دی های کارتونی خودش هم بس که نگاه کرده
خسته شده حالا روزی چند بار فیلم به قول خودش عروسی مامان و بابا رو میذاره و
میبینه .
هر هفته هم میگه مامان کیک بخر تولد بگیریم و ما هم اشکال مختلف کیک هارو
براش می گیریم و به اصطلاح تولد میگیریم و کلی ذوق میکنه
این روزها هم آرشیدا لباس عیدش رو خریده و داریم برای نوروز آماده میشیم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 18:20 توسط سمانه مامان آرشیدا
در ضمیرم نقش تو را بر قلبم حکاکی کردم و هر لحظه دلم به یاد تو
میتپد
در قلب من آفتاب تابان باش
همسر عزیز ومهربانم
تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توست
به دنبال کوچکترین فرصت بودم تا بزرگترین تبریک را نثار قلب
مهربانت کنم
دهم دی ماه
ورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات را تبریک میگویم
به جای شمع غمهایت را به آتش میکشم و هدیه ام قلبی است
کوچک
تولدت مبارک
آرشیدا :بابایی خیلی دوست دارم
تولدت مبارک
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 13:2 توسط سمانه مامان آرشیدا
آرشیدا: دارم گلکاری میکنم

آرشیدای عزیزم ببخش که دیر به دیر وبلاگت رو آپ میکنم از این به بعد
سعی میکنم یه خرده بیشتر به وبلاگت برسم. دخترک مامان اینقده شیرین
زبونه و حرف های قشنگ میزنه که من موندم کدومش رو بنویسم ، سی
دی های کارتون های مختلف رو براش میذارم ولی فقط به یکیشون علاقه
داره و صبح تا شب میگه مامان واسم بذارش تا نگاه کنم به شخصیت های
اونم خیلی علاقه داره و همه حرفاشون رو مدام بکار میبره .
آرشیدا علاوه بر سوره توحید سوره کوثر رو هم یاد گرفته . این ایام هم
(محرم ) توی مجالس عزاداری دعای توسل رو یاد گرفته و همش میگه یا
وجیها عندالله اشفع لنا عندالله .تا یه نوحه میشنوه شروع به سینه زدن
میکنه و میگه یا حسین .ماشاالله خیلی هم شیطون شده و همه کارهاش
رو دوست داره خودش انجام بده مثلا مامان خودم لباسام رو بپوشم ،خودم
غذا بخورم، خودم کفش بپوشم، البته با توجه به سنش برای به دست
اوردن حس استقلال طبیعیه .بازی های فکریشو خیلی دوست داره بخصوص
جورچین آهن ربایی دارا وسارا رو، لباسای سارا رو میپوشه و میگه سارا
لباس بپوش وگرنه سرما میخوری ها .ا ا چرا کفشاتو نپوشیدی بچه بد و
قطعات کفشارو سر جاش میذاره واقعا بعضی کاراش اینقد جالبه که وقتی
نگاش میکنم توی پوست خودم نمیگنجم.اکثر ماشین ها رو میشناسه
جرثقیل، کامیون، پراید، پژو ،پیکان ،سمند، اتوبوس و ....
آرشیدا رو از مامی نگرفتم این مسئله واسه خودم خیلی استرس زاست
سن دقیق از مامی گرفتن رو نمیدونم ولی به نظر خودم بهتره تا قبل از
اینکه دو سال و نیمش بشه از مامی بگیرمش .
صبح ها پدر جون میاد سراغش و آرشید میره پیش خاله ها و مادر جون
و وقتی غروب من و باباش میریم سراغش میگه شما برید خونه من نمیام
میخوام بمونم و بعضی وقت ها هم واقعا می مونه و با ما نمیاد و نمیدونه
وقتی مامیریم خونه چقدر خونه بدون اون سوت و کوره.شعرای زیادی رو بلده
داره میاد یواش یواش زمستون هم با سرماهاش، عروسک قشنگ من ،حالا
دیگه وقته بازیه ،تلفن زنگ میزنه،تنبل همیشه خوابه ،آهویی دارم
خوشگله،الستون و ولستون،عمو زنجیر باف رو میخونه همه باید بله هاش رو
بگیم .میگه مامان واست قصه بگم :یکییییی بووووووووود یکییییییی
نبووووووووود غیر از خدای مهربوووون هیچکس نبوود یه آقا موش بوووود با
یه خانم سوسکه....
آرشیدا در روز تاسوعا

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:9 توسط سمانه مامان آرشیدا
جشن تولدش رو دو روز بعد یعنی بعد از ظهر جمعه ۷ آبان برگزار
کنیم که همه اقوام بتونن بیان البته از چند روز قبل من وبابایی و
خاله ها ومادر جون در تب و تاب و تدارک این جشن بودیم و برای
خرید لوازم تزئینی و سفارش کیک و خرید هدیه و ...چندین بار به
بازار رفتیم . روز جمعه نزدیک ظهر اولین مهمونها عمه فریده و
عمه نسرین و عمه گیتی بودن بعد از ظهر زودتر از بقیه مهمونها
مادر جون و خاله ها و خاله لیلا (دختر دایی) اومدن.مادر بزرگ
(مامان بابایی)به دلیل فوت یکی از بستگان نتونستن بیان که
جاشون خیلی خالی بود .آرشیدا برای آماده شدن و پوشیدن
لباسش کمی بد خلقی کرد و تاج و تور و گردنبندش رو درآورد
کلاه تولدش رو هم گرفته بود دستش و روی سرش نمی ذاشت
سایر مهمونا هم اومدن و جشن شروع شد موقع خاموش کردن
شمع هم تا آرشیدا اومد فوت کنه بچه ها زودتر فوت کردن و
شمع خاموش شد و دوباره روشن کردیم و اینبار آرشید با اخم
حواسش به بچه ها بود فوت نکنن فورا خودش شمع رو فوت
کرد .همه با هدیه های خوشگل و لطفی که کردن مهمونی رو
گرمتر کردن دست همشون درد نکنه خلاصه جشن به خوبی و
خوشی برگزار شد و به همه کلی خوش گذشت.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 18:31 توسط سمانه مامان آرشیدا
چه خوشگل و ملوس شده آرشیدکم عروس شده
تکیه داده به بالش داره میخنده خوش به حالش 






[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:47 توسط سمانه مامان آرشیدا
پنجم مهر ماه تصمیم گرفتم آرشیدا رو از شیر بگیرم ولی با
وجود وابستگی زیادش نمی دونستم چطوری با این مسئله کنار
میاد فقط میدونستم خیلی براش سخته از اون روز به بعد شروع
به کم کردن وعده های شیر دهی در روز کردم چون روزها بیشتر
خونه مامان اینها بودیم و سر گرم بود خیلی کم بهانه می گرفت
تا اینکه بتدریج وعده های شیر دهی در شب رو هم کم کردم
ولی وقتی میخواست بخوابه حتما بایستی شیر میخورد تا اواخر
مهر ما درگیر این مسئله بودیم وقتی به طور کامل از شیر
گرفتمش برای اینکه خوابش ببره حتما باید بابایی می بردش
بیرون الان هم شب ها شیر پاستوریزه با شیشه پستونک میخوره
و کلی براش قصه وشعر میخونیم تا خوابش ببره
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:46 توسط سمانه مامان آرشیدا
آرشیدای عزیزم داره وارد ۲۲ ماهگی میشه و با صحبت های شیرینش
خانواده رو به وجد میاره نازنین دخترم از ۱۰ ماهگی به بعد شروع به
حرف زدن کرد و تا حالا که ۲ ماه به ۲ ساله شدنش مونده تقریبا جملات
رو کامل میگه سی دی های مختلف ترانه های کودکان رو میذاره و
شعرها رو با اونا تکرار میکنه شعر میخونه / صلوات میفرسته/ سوره
توحید رو میخونه دختر خوشگلم خیلی مودبه هر چیزی بهش میدم میگه
مامان دست شما درد نکنه این چه زحمتیه انشاالله جبران میکنم با
اسباب بازی هاش بازی میکنه مثلا برای ما چای میریزه و مرتب میگه
مواظب باشین داغه خیلی مراقب اسباب بازی هاشه وقتی که بازی با
اونا تموم میشه میگه مامان بذاریم سر جاشون خراب نشن با بابایی
قایم باشک بازی میکنه قایم میشه و وقتی صداش میکنیم آرشید
کجایی ؟ بلند میخنده و میگه اینجام در واقع فورا جای خودش رو لو میده
خیلی با مزه میخنده / نا گفته نمونه ما برای غذا دادن به آرشید باید
خیلی انرژی صرف کنیم چون از غذا خوردن امتناع میکنه و همش میگه
نمی خورم زیاد خوردم و ما باید با ترفندهای مختلف چند قاشق غذا
بهش بدیم و بعد از خوردن هر قاشق دست بزنیم و بگیم هورا شب ها
هم خیلی من رو اذیت میکنه و تا صبح چندین بار از خواب بیدار میشه و
شیر میخوره
جمکران۲۱ ماهگی

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:50 توسط سمانه مامان آرشیدا
آرشيدا كلماتي روكه ما بكار ميبريم با زبون كودكانه خودش ادا ميكنه مثلا به خاله ميگه گاگه
قاشق=گاگش نمك = ممك، لالايي= ناناني ،بابايي=باباني، بله =بنه
كمد=ممد،مادري=مادني،شكر=گگر،مسواك=مباك، كلاه =گگاه ،خرگوش=
گرگوش،سلام=ننام و...البته خيلي از كلمات هم درست ادا ميكنه: برق ،قند،
ماه،نگاه،آينه،قيچي،گوشت،كباب،مامان عزيزم.
واسه نشون دادن قدرتش از ته دل جيغ ميكشه و همه رو ات ميكنه،عروسكش بابك رو خيلي
دوست داره و شب و روز به فكر بابكه ، از دو تا از عروسكهاش بابا نوئل و فوني بوني به شدت
ميترسه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 12:16 توسط سمانه مامان آرشیدا


من يك ساله شدم اين مدت كه نتونستم بيام و مطلب بنويسم باسه اين بود كه سر من و ماماني و
بابايي خيلي شلوغ بود چون ما يه جا بجايي داشتيم اول اينكه بابايي به شهر من منتقل شد بعدش هم
در گير ودار خونه خریدن و اسباب كشي بوديم و...حالا به طور خلاصه از ۵ ماهگي به بعد رو می نویسم
۵ ماهگي و عيد :عيد رو ما خونه بابا بزرگ مامان بزرگ در كنار عمه ها و عمو ها بوديم كه روز اول عيد
زن عموي مامان بزرگ فوت شد و ما سوم عيد برگشتيم پيش خاله ها مادر جون اينا خاله كه مشهد رفته
بود سه شنبه چهارم از مشهد با كلي سوغاتي براي من برگشت تا دوازدهم فروردين به ديد و بازديد
گذشت روز دوازده فروردين به همراه مادر جون و پدر جون و خاله ها دايي اينها رفتيم پارك جنگلي ، كه
اونجا به بابايي خبر دادن كه نوه خالش فوت شده و ما مجبور شديم غروب به شهر بابايي بريم و توي
مراسم ختم شركت كنيم ۱۳فروردين هم بعد از ظهر من و مامان ومادر جون برگشتيم و بابايي موند و
غروب جمعه برگشت
۶ ماهگي : من واسكن ۶ ماهگي رو ۵ ارديبهشت زدم و دوباره تب كردم و با پاشويه وقطره استامينوفن
تبم قطع شد ۶/۵ ماهگي مامان وبابا كه متوجه شده بودن من شب ها همش توي خواب ناله ميكنم
از من يه آزمايش ادرار گرفتن و قتي جواب آزمايش رو به آقاي دكتر نشون داديم باسم سونودرافي نوشت
مامان و بابا و خاله ها و مادر جون كه همش گريه ميكردن وناراحت من بودن رفتيم سونودرافي آقاي دكتر
تشخيص داد كه يه خورده عفونت اداري دارم ومجبور شدم تا يك هفته همش يه شربت بد مزه رو بخورم
پنج شنبه ۲۴اردیبهشت : مامان که شب سختی رو با مریضی من گذرونده بود با بابایی رفتند چهلم نوه
خاله بابا صبح رفتند و بعد از ظهر برگشتند
۷ ماهگی : ما خونه خریدیم و اسباب کشی کردیم خونمون
۸ ماهگی : من سینه خیز رفتن رو یاد گرفتم
۹ ماهگی :۲۳ مرداد اولین دنونم از بالا نیش زد و من بالاخره دندون در اوردم مادر جون هم واسم آش
دندونی درست کرد حالا دیگه ۴ ذست وپا تند و تند همه جا میرم
۱۰ ماهگی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 22:3 توسط سمانه مامان آرشیدا
دوشنبه 5 اسفند ماه من 4 ماهه شدم به همین مناسبت نوبت واسکنم بود از اونجایی که مامان بهم قطره استامینوفن داد میدونستم میخوام بلم واسکن بزنم وقتی مامان من رو توی کالسکم گذاشت که با مادرجون و خاله مریم بریم مرکز بهداشت اول خودمو به خواب زدم اما بی فایده بود چون وقتی رسیدیم من رو از کالسکه بیرون اوردن و یه خانم مهربون قد و وزنم رو اندازه گرفت قد61 سانتیمتر,و وزنم 5800 گرم شده بعدش من رو بردن توی اتاق واکسینانیون من هم شروع کردم گریه کردن و شیل خواستم تا یه کم به تاخیل بیفته مامان هم بهم شیل داد باسه همین خانم مهربونه یه نی نیه دیگه رو اول واسکن زد من هم که میدونستم بعدش نوبته منه دوباره خودم رو به خواب زدم ولی خانمه بیدارم کرد و دو تا قطره چکوند توی دهنم بعدش یه سوزن بزرگ فرو کرد توی رونم من هم تا میتونستم جیغ زدم بعدش سریع خوابم برد و اومدیم خونه مثل واسکن دو ماهگی تا بعد از ظهر حالم خوب بود فقط یه خورده کوچولو پام درد میکرد و خوب نمیتونستم تکونش بدم ولی یهو بدنم داغ شدو بی حال شدم مامان هم سریع یه چیز باریک که بهش میگفت ترمومتر گذاشت زیر بغلم وای 39 درجه تب داشتم مامان هم بهم قطره استامینوفن داد و با بابایی مرتب پاشویم کردن خلاصه تا صبح فردا من همش تبم قطع و وصل میشد تا اینکه خدا رو شکر خوب خوب شدم ....
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 21:11 توسط سمانه مامان آرشیدا
فرشته کوچولوی ما پنجم بهمن سه ماهش تموم شد و وارد
چهارمین ماه تولدش شد، شاپرک مامان و بابا حالا دیگه به
خیلی چیزا توجه میکنه و نگاه عمیق و دقیقی به دور و برش
داره، آرشیدا به موسیقیهای تند و شاد واکنش نشون میده و
دستها و پاهاش رو به شدت تکون میده، نوحه یه باغبون رو
خیلی دوست داره وباهاش آروم میشه . به عروسکهاش علاقه
نشون میده و گاهی متعجبانه بهشون نگاه میکنه. اسمش رو
میشناسه و سرش رو به طرف کسی که صداش میکنه
برمیگردونه. وقتی که براش لالایی میگم اینقده نگام میکنه تا
اینکه خوابش میبره،خانم کوچولو خوابش گنجشکی شده و زود
به زود بیدار میشه. وقتی که کلاه سرش میکنیم عصبانی
میشه و درش میاره![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 22:11 توسط سمانه مامان آرشیدا
شکر توی این مدت که به دنیا اومده زیاد اذیتمون نکرده من این
احساس رو دارم که دخترم از درک بالایی برخورداره زمانیکه من
خسته ام و به استراحت نیاز دارم آرشید هم کنار من آروم
میخوابه زمانیکه من ناراحتم دخترم بغض میکنه حتی اگه خواب
باشه .خنده های شیرینش و جیغ زدناش آدم رو دیونه میکنه
اینقده با نمک میخنده که بعضی وقتا جدی جدی تصمیم میگیرم
بخورمش
گریه کردنش هم خیلی با مزه ست اول لباشو جمع
میکنه و تکون میده بعد میگه یی یی یی بلافاصله هم آروم
میشه و به ما نگاه میکنه و برای اینکه بغلش کنیم کمرش رو بالا
میاره . وقتیکه میخوام مولتی بهش بدم شیشه رو که میبینه
سریع خودشو به خواب میزنه .الان ناز گلم خوابیده و من با
اجازه آرشید بانو(به قول بابایی) این پست رو نوشتم .هفته
گذشته روز تاسوعا مامان اینا مراسم داشتند و روز عاشورا هم
برای آرشیدا نذری دادند.
آرشیدا در روز تاسوعا


ساعت ۱:٢٩ ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢۳
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 13:29 توسط سمانه مامان آرشیدا
صبح پنجشنبه 5 دی ماه برای زدن واکسنهام منو بردن مرکز
بهداشت ،نیم ساعت قبل از انجام واکسیناسیون مامانی برای
اینکه تب نکنم بهم قطره استامینوفن داد توی مرکز بهداشت اول
قد و وزنم رو چک کردن قدم 57سانتیمتر و وزنم 4700گرم شده
بعدش یه خانم مهربون برام دو تا واکسن زد یه ذره گریه کردم
مامانی و مادرجون وخاله بیشتر از من آی و اوی میکردن و
همش قربونم می رفتن، خانم مهربونه گفت هر چهار ساعت 10
قطره استامینوفن بهش بدین ، بعدازظهر یه خورده تب کردم که
مامانی ومادرجون پاشویم کردن که این کار باعث شد خدا رو
شکر تبم برطرف بشه الانم کمی بیقرارم ، بابایی هم که از صبح
سرکاره و مدام زنگ میزنه و حالمو میپرسه از ماجرای دیروز که
بگذریم ، ما تعطیلات هفته گذشته رو (عید غدیر)رفتیم مهمونی
خونه بابا بزرگ ومامان بزرگ پیش عمه ها وعموهام که کلی
بهمون خوش گذشت
ساعت ۱:٢٤ ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٦
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 13:24 توسط سمانه مامان آرشیدا

یکشنبه 10 آذر بعد از ظهر مامانی و مادرجون منو بردن پیش
خانم دکتر نی نی ها ، منو که دید گفت وای چه نی نیه
خوشمله خوشمزه ای ، مامانی بخورمش؟ منم تا اینو شنیدم
خودمو زدم به خواب،( راستی چرا هر کسی که منو می بینه
میخواد منو بخوره؟ ) بعدش گفت من سالمم و فقط یه دل
درد جزئی دارم که با شربت گریپ میکسچر خوب میشم.
دوشنبه 11 آذر من و مامانی به همراه مادر جون برگشتیم
خونمون پیش بابایی، پنجشنبه 14 آذر بعدازظهر پدرجون اومد
پیش ما ، جمعه 15 آذر من چهل روزه شدم به همین خاطر مادر
جون آش رشته پخت و بین همسایه ها قسمت کردن و مامانی
هم کیک درست کرد ، بعدازظهر مادرجون و مامانی منو
بردن حموم چله، خاله ها و عمو و زن عمو و پسر عمو رضا
(عموی مامانی) هم ظهر اومدن خونمون و بعدازظهر رفتن و...
ساعت ۸:۳٥ ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/۱٥
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 20:35 توسط سمانه مامان آرشیدا

























































